تاریخ انتشار: ۰۸:۵۶ - ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

داستان کوری یک سلطنت | کالبدشکافی یک سقوط

کتاب «شاه شاهان» یا همان «شاهنشاه»، اثر اسکات اندرسون، در سال ۲۰۲۵ به بازار نشر راه یافت و بلافاصله توجه منتقدان و خوانندگان را به خود جلب کرد. این اثر با سرعتی چشمگیر به فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان پیوست و وال استریت ژورنال آن را در میان ده کتاب برتر سال جای داد. «شاه شاهان» تحلیلی ژرف و روان‌شناسانه از قدرت و فروپاشی یک حکومت نیرومند ارائه می‌دهد؛ روایتی که درعین‌حال، نگاهی جامع به زندگی و سقوط محمدرضا پهلوی در گرداب انقلاب ۱۳۵۷ است. ما این کتاب را برای شما در سه بخش گزارش می‌کنیم.

داستان کوری یک سلطنت | کالبدشکافی یک سقوط

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- در صبحگاه سرد و خاکستری پانزدهم نوامبر ۱۹۷۷، آسمان واشنگتن دی‌سی شاهد پرواز دو پرنده آهنین بود که حامل سرنوشت یک ملت و شاید آینده خاورمیانه بودند. ساعت حدود ۱۰:۲۰ صبح بود که دو هلیکوپتر سیکورسکی «سی کینگ» با رنگ‌های سبز و سفید و نشان‌های رسمی ریاست‌جمهوری ایالات متحده، در ارتفاعی پایین و تهدیدآمیز از فراز آب‌های رودخانه پوتوماک عبور کردند و به سوی چمنزار جنوبی بنای یادبود واشنگتن خیز برداشتند. در هلیکوپتر پیشرو، محمدرضا پهلوی، شاهنشاه ایران، به همراه همسرش شهبانو فرح و گروهی کوچک از درباریان نشسته بودند. هلیکوپتر دوم، تنها یک طعمه بود؛ نمادی از اضطراب و پارانویای امنیتی که حتی در قلب پایتخت ابرقدرت جهان، سایه به سایه پادشاه ایران حرکت می‌کرد.

پایین پای آنها، واشنگتن به صحنه نبردی تبدیل شده بود که گویی پیش‌لرزه‌ای از زلزله مهیب ایران بود. در کنار باند فرود موقت، صفی از شش لیموزین سیاه براق، همراه با چندین خودروی سرویس مخفی و گروهی از پلیس‌های موتورسوار در انتظار بودند. تدابیر امنیتی چنان شدید و پنهان‌کارانه بود که تنها تعداد انگشت‌شماری از مقامات می‌دانستند کدام لیموزین شاه را به کاخ سفید خواهد برد؛ مسافتی که تنها نیم مایل بود، اما گویی فرسنگ‌ها با واقعیت فاصله داشت. این دوازدهمین سفر پادشاه ایران به ایالات متحده از زمان تکیه زدن بر تخت سلطنت در سی‌وشش سال پیش از آن بود. او با شش رئیس‌جمهور آمریکا، از هری ترومن تا لیندون جانسون و نیکسون دیدار کرده بود و اکنون نوبت به هفتمین نفر، جیمی کارتر، رسیده بود.

شاه نگران بود، و دلایل موجهی برای این نگرانی داشت. کارتر سال قبل با وعده‌های اصلاح‌طلبانه و شعار حقوق بشر و بازنگری در فروش تسلیحات به رژیم‌های دیکتاتوری به قدرت رسیده بود؛ وعده‌هایی که مستقیماً ایران را به عنوان بزرگترین خریدار تسلیحات آمریکایی نشانه می‌رفت. با این حال، شاه اطمینان‌های محرمانه‌ای از مقامات ارشد دولت کارتر دریافت کرده بود که این شعار‌های والا شامل حال او، که متحد استراتژیک غرب در برابر کمونیسم بود، نخواهد شد. اما شاه نیاز داشت این اطمینان را شخصاً از زبان رئیس‌جمهور بشنود. نگرانی دوم، فوری‌تر و ملموس‌تر بود. تا سال ۱۹۷۷، حدود پنجاه هزار دانشجوی ایرانی در دانشگاه‌های آمریکا تحصیل می‌کردند و در روز‌های اخیر، هزاران نفر از آنها، که بسیاری صورت‌های خود را با ماسک‌های کاغذی پوشانده بودند تا از شناسایی توسط ساواک در امان بمانند، به واشنگتن سرازیر شده بودند تا علیه شاه تظاهرات کنند. آنها قول داده بودند که استقبالی پرسر و صدا و شرم‌آور برای او رقم بزنند.

اسکات اندرسون در کتاب سترگ «شاهِ شاهان یا همان شاهنشاه»، این صحنه را با جزئیاتی سینمایی توصیف می‌کند. درست در لحظه‌ای که کاروان شاه از دروازه‌های کاخ سفید عبور می‌کرد و توپخانه‌ی ارتش آمریکا شلیک بیست و یک توپ تشریفاتی را آغاز کرد، درگیری خشونت‌باری در محوطه‌ی کاخ سفید میان مخالفان و هواداران شاه، که اغلب با هزینه و بورسیه دولت ایران به آمریکا آمده بودند، درگرفت. صدای توپ‌ها گویی سوت آغاز نبردی بود که سال‌ها در زیر پوست ایران جریان داشت و اکنون در قلب آمریکا فوران می‌کرد. پلیس برای کنترل جمعیت از گاز اشک‌آور استفاده کرد، اما باد سرنوشت‌ساز آن روز، دود غلیظ گاز را مستقیما به سمت چمن جنوبی کاخ سفید برد؛ جایی که جیمی کارتر و شاه برای سخنرانی ایستاده بودند.

اندرسون در توصیف این لحظه‌ی سوررئال می‌نویسد: «برای مراسم استقبال از شاه در کاخ سفید، سکویی در چمن جنوبی برپا شده بود، جایی که صد‌ها مهمان گردهم آمده بودند تا سخنان افتتاحیه او و رئیس‌جمهور را بشنوند. با نگاهی به گذشته، این سنت نیز احتمالاً یک اشتباه بود، زیرا به محض اینکه دو رهبر به همراه همسرانشان بر روی سکو رفتند، اولین امواج گاز اشک‌آوری که در محوطه بیضی‌شکل تخلیه شده بود، آنها را در بر گرفت. در مجموعه‌ای از عکس‌های مشهور که در آن زمان گرفته شده است، هر دو زوج تلاش می‌کنند تا ژست‌های موقر خود را حفظ کنند در حالی که اشک از گونه‌هایشان سرازیر است.»


بیشتر بخوانید:

دیدار محمدرضا شاه پهلوی و کارتر یکسال قبل از انقلاب ایران

 نشست خبری محمدرضا شاه در میان اعتراضات دانشجویان


پس از پایان سریع این نمایش شرم‌آور، دو رهبر به اتاق کابینه پناه بردند. در آنجا گری سیک، مسئول پرونده ایران در شورای امنیت ملی، برای اولین بار شاه را از نزدیک دید. توصیف او از شاه اینگونه است: «اولین فکری که به ذهنم آمد این بود که او چقدر ظریف به نظر می‌رسد. بسیار شیک، بسیار آراسته، و با آن حالت ایستادن راست و استوارش. اما تاثیر کلی هیبتش تصویر فردی نسبتا شکننده و ظریف بود. با تمام چیز‌هایی که درباره او خوانده بودم و فیلم‌های خبری که دیده بودم، نمی‌دانم که آیا کاملا برای دیدن چنین شخصیتی آماده هستم یا نه».

با وجود این آغاز فاجعه‌بار، مذاکرات خصوصی خوب پیش رفت. کارتر بر «رابطه ویژه» آمریکا با ایران صحه گذاشت کرد و شاه قول داد قیمت نفت را ثابت نگه دارد. اما در بیرون، واقعیتی دیگر در جریان بود. تظاهرات‌کنندگان ترکیبی عجیب و هشداردهنده بودند: دانشجویان چپ‌گرا با ماسک‌های کاغذی در کنار اسلام‌گرایان محافظه‌کار که تصاویری از آیت‌الله خمینی را حمل می‌کردند. این اتحاد ناهمگون میان سکولار‌ها و مذهبیون، هشداری بود که نادیده گرفته شد. کارتر در پایان سفر، در نطقی که بعد‌ها معروف شد، ایران را «جزیره ثبات» در منطقه‌ای پرآشوب نامید؛ جمله‌ای که تنها چند هفته بعد، با آغاز اعتراضات خشونت‌آمیز در ایران، به یکی از بی‌پایه‌ترین تحلیل‌های سیاسی قرن بدل شد.

اندرسون در کتابش غرور، توهم و محاسبات فاجعه‌بار ایالات متحده در رابطه با حکومت پهلوی را عیان می‌کند. باور کردنش دشوار است، اما گزارش سری سازمان سیا، پنج ماه پیش از پیروزی انقلاب، وضعیت حکومت را اینطور ارزیابی می‌کند: «شاه تا دهه ۱۹۸۰ مشارکت‌کننده‌ای فعال در زندگی سیاسی ایران خواهد بود... هیچ تغییر رادیکالی در رفتار سیاسی ایران در آینده نزدیک رخ نخواهد داد».

مبلّغ مذهبی و حقیقتی مکتوم

برای درک اینکه چرایی این ارزیابی موهوم غرب لازم است که به سال ۱۹۶۸ میلادی برویم. در آن سال، یک مبلغ مذهبی اهل آمریکا به نام جرج براسول، برای تبلیغ مسیحیت به ایران آمد. طبعا تبلیغ مسیحیت در قلب کشوری با اکثریت شیعه غیرممکن بود! پس براسول به جای تبلیغ مستقیم مسیحیت، ردای استادی دانشگاه تهران را بر تن کرد و به تدریس ادیان تطبیقی مشغول شد.

به عنوان استاد زبان انگلیسی و ادیان تطبیقی در دانشکده الهیات دانشگاه تهران مشغول به کار شد. تصور کنید: تنها مدرس غربی دانشکده، کت‌وشلواری و کراوات‌زده در میان انبوهی از روحانیون و طلاب معمم که بر روی زمین می‌نشستند و مباحثات فقهی می‌کردند.

براسول رفتار دوستانه‌ای با با همکاران روحانی‌اش برقرار کرد و همچنین با دانشجویانش، که اغلب از افراد بسیار مذهبی جامعه بودند، رفت و آمد و معاشرت شخصی داشت. آنها براسول را به مساجد مختلف شهر می‌بردند؛ از مساجد مجلل شمال شهر که تریبون رسمی رژیم بودند تا مساجد محقر جنوب شهر که در آنها سکوتی معنادار درباره شاه حکم‌فرما بود. براسول خیلی زود متوجه شد که دو اسلام در ایران وجود دارد: اسلام دولتی و اسلام مردمی. اما نقطه‌ی عطف ماجرا شبی بود که یکی از دانشجویانش او را به جلسه‌ای مخفیانه دعوت کرد.

ساعت چهار صبح، در خانه‌ای گمنام در جنوب تهران، براسول شاهد صحنه‌ای بود که سازمان‌های اطلاعاتی غرب سال‌ها از دیدن آن عاجز بودند. اندرسون این لحظه را با جزئیاتی دلهره‌آور روایت می‌کند: «براسول به همراه شاگردش به جلسه مقرر رفت؛ جلسه‌ای که در یک خانه محقر با دیوار‌های کاهگلی برقرار شده بود و حدود بیست و چهار طلبه و روحانی جوان در آن شرکت داشتن. ظرف چند دقیقه همه ساکت شدند و دور یک دستگاه پخش کاست حلقه زدند تا خطبه‌ای ضبط‌شده را گوش دهند. با وجود صدای خش‌دار دستگاه، کلمات پرشور گوینده که با صدایی بم و خشن ادا می‌شد، به وضوح شنیده می‌شد. براسول نقل می‌کند: او می‌گفت: مرگ بر شاه، نیروهایتان را بسیج کنید، آماده شوید تا اوضاع را تغییر دهید».

آن صدا، صدای آیت‌الله خمینی بود؛ مردی که شاه تصور می‌کرد با تبعیدش به نجف او را به تاریخ سپرده است. براسول در آن زیرزمین نمور، شبکه‌ای را دید که از طریق نوار‌های کاست، در حال بافتن تار و پودی انقلابی در سراسر ایران بود: «خمینی با این نوار‌هایی که می‌فرستاد، تلاش می‌کرد واعظان محلی را در مساجد سراسر کشور با خود همراه کند. من فهمیدم که واعظان محلی و برخی از شاگردان منبری من... نفوذ فوق‌العاده‌ای دارند، و آیت‌الله خمینی در حال ایجاد حلقه‌ای از رهبری در سراسر کشور بود، یک شبکه، تا وقتی زمان مناسب برای انقلاب فرا رسید، آنها را آماده داشته باشد.»

براسول می‌گوید نکته تراژیک ماجرا اینجاست که تصور می‌کرده حتما سازمان سیا همه چیز را می‌داند و از شبکه‌های انقلابی باخبر است. مدتی بعد نیز وقتی تلاش کرده گزارش ماجرا را به مقامات آمریکا بدهد، با بی‌تفاوتی مطلق رو‌به‌رو شده است. در آن زمان، در فضای متاثر از جنگ سرد و دو قطبی کمونیسم و سرمایه‌داری، کسی باور نمی‌کرد که تهدید اصلی از جانب اسلام‌گرایان باشد.

معماری سکوت و رازی به رنگ گناه

محمدرضا شاه پهلوی در پیله‌ای از بی‌خبری محصور بود؛ او تا واپسین سال حکمرانی خود بر این باور پای می‌فشرد که روحانیت نه خصم او، که متحدان سنت‌گرای سلطنت هستند. پادشاه بیشتر ایام را در انزوای دفتر کار خود سپری می‌کرد و در این خلوت گزیده، تنها اسدالله علم، وزیر دربار، اذن دخول داشت تا گاه پرده از رخسار حقیقت برگیرد. پیوند میان این دو، پیچیده‌ترین و حیاتی‌ترین گره در تاروپود قدرت پهلوی بود. علم، آن اشراف‌زاده‌ای که از اوان کودکی با شاه قد کشیده بود، در کالبدی واحد، هم چاکری وفادار بود و هم تنها رفیق بی‌ریا و شفیق پادشاه.

اندرسون تشریفات صبحگاهی دیدار این دو را به آیینی مذهبی تشبیه می‌کند که در آن، سلسله‌مراتب قدرت با ظرافتی تمام به نمایش درمی‌آمد: «گویی شاه غرق در خواندن گزارش‌های روی میز، متوجه ورود وزیر نمی‌شد. به همان اندازه محتمل بود که پادشاه هنگام نزدیک شدن علم، نه کلامی بگوید و نه سر برآورد؛ بلکه تنها دست راست خود را بی‌حواس از روی میز بلند کند تا در میان زمین و آسمان معلق بماند. علم با رسیدن به حریم شاه، تعظیمی فرودستانه می‌کرد، دست پیش‌کش شده را می‌گرفت و در حالی که بر آن بوسه می‌زد، دعای سلامت و بقا برای مردی زیر لب زمزمه می‌کرد که شاهنشاه، آریامهر و سایه خدا بر زمین خوانده می‌شد.».

اما در ورای این کرنش‌های ظاهری، رازی تاریک و مشترک نهفته بود که روح این دو مرد را به یکدیگر زنجیر می‌کرد. ریشه این پیوند به خرداد ۱۳۴۲ بازمی‌گشت؛ همان روزگاری که آیت‌الله خمینی برای نخستین بار لرزه بر اندام تخت سلطنت انداخت. شاه در آن دقایق بحرانی، مردد و هراسان، با استیصال از علم پرسیده بود: «چه باید کرد؟»

علم، که در آن برهه بر کرسی نخست‌وزیری تکیه داشت، پاسخی داد که مسیر سرنوشت ایران را برای پانزده سال دگرگون ساخت: «علم در پاسخ گفت: اگر اراده بر برخورد سخت است، پس قاطعانه برخورد کنید؛ چرا که اقدامات نیم‌بند، مایه نابودی همه‌چیز خواهد شد.» شاه دگربار با لحنی شکوه‌آمیز پرسید:، اما آخر چه باید کرد؟... علم پاسخ داد: «خاطر مبارک آسوده باشد، من همه‌چیز را تدبیر خواهم کرد.»

علم فرمان داد تا ارتش خیابان‌ها را به تسخیر درآورد و آتش بگشاید. شاه تنها زمانی به این خونریزی تن داد که علم مسئولیت تمام و کمال عواقب آن را بر گرده گرفت: «سرانجام پادشاه تسلیم شد: "آقای نخست‌وزیر، اگر تشخیص شما چنین است و آمادگی دارید تا پیامد‌های قضاوت خود را پذیرا باشید، مجاز به اقدام هستید.»

این واقعه درسی مهلک به شاه آموخت: اینکه سرکوب، کلید بقاست. اما او از درسی بزرگ‌تر غافل ماند؛ اینکه در لحظه حادثه، این اراده پولادین علم بود که او را از ورطه نجات داد، نه شجاعت لرزان خودش.

علم همواره نگران بود که پادشاه برداشتی ناصواب از آن واقعه در ذهن حک کرده باشد. او به چشم می‌دید که شاه هر روز بیش از پیش در پیله تملق‌گویان فرو می‌رود. وزرا برای حفظ جایگاه خویش، اخبار ناگوار را سانسور می‌کردند و شاه، محصور در این اطلاعات مسخ شده، باور کرده بود که «مردم ایران عاشق من هستند». علم در یادداشت‌های خود با تلخی چنین مرقوم کرده است: «شاهنشاه روز و شب مجاهدت می‌کند، با این اطمینان که در عرض یک دهه ما از بسیاری کشور‌های توسعه‌یافته پیشی خواهیم گرفت. با این حال، هیچ نوعی از رویابافی نمی‌تواند واقعیت سخت زندگی در آنها را تغییر دهد.»

ضیافتی در برهوت عقرب‌ها


بیشتر بخوانید: کارناوال تاریخ و جعل حافظه | جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی چگونه تصور ایرانیان از تاریخ را ساخت؟


در سراسر دوران حکومت محمدرضاشاه، هیچ رخدادی به قدر جشن‌های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی، آینه تمام‌نمای گسست میان رویا‌های ملوکانه و واقعیت جامعه نبود. پادشاه سودای آن داشت تا با این سور، ایران را وارثِ بحقِ امپراتوری کوروش به جهانیان بنمایاند؛ اما آنچه آفرید، کاریکاتوری از تجمل و بیگانگی بود که بذر کین را در دل میلیون‌ها ایرانی کاشت.

برپایی این بزم در بیابانی خشک و تفتیده در جوار ویرانه‌های تخت‌جمشید، چالشی لجستیکی بود که به سرعت به کابوسی مدیریتی بدل شد. همه چیز رنگ و بوی فرنگ داشت: شهرکی از خیمه‌های اشرافی به دست طراحان فرانسوی بنا شد، خوراک از مطبخِ رستوران «ماکسیم» پاریس با طیاره می‌رسید، جام‌ها از تراش‌های باکارا بود و حتی درختان و پرندگان نغمه‌خوان را از اروپا وارد کردند؛ مرغانی که بسیاری‌شان در هرمِ سوزان کویر جان دادند. حتی برای امنیت مهمانان عالی‌رتبه، کیلومتر‌ها از خاکِ بیابان را سم‌پاشی کردند تا مار و عقرب را ریشه‌کن سازند؛ استعاره‌ای ناخواسته از تقلای شاه برای زدودنِ هر امر ناخوشایند از سیمای ایران.

شاه عزم داشت تا «تمدن بزرگ» را جشن بگیرد، اما ملت ایران غایبانِ بزرگِ این خوانِ گسترده بودند. کمربند امنیتی چنان تنگ فشرده شد که هیچ ایرانیِ معمولی را یارای نزدیک شدن به حریم تخت‌جمشید نبود. فرح پهلوی، ملکه ایران، سال‌ها بعد اقرار کرد که بر خطای سیاسی بودنِ این جشن واقف بود. او کوشید با برپایی جشنواره‌های هنری، لعابی از فرهنگ بر این مراسم بپاشد، اما زرق‌وبرقِ فرانسویِ ماجرا، همه چیز را در کام خود فرو برد.

اندرسون استیصال ملکه و یاس او را در برگی از کتابِ خود چنین روایت می‌کند: «زمانی که ماه‌ها بعد ملکه را برای یاری فراخواندند، یا برای فسخ قرارداد‌های اروپایی دیر شده بود و یا دست‌کاری در آنها خطر آشفتگی‌های کلان را در پی داشت. او تشریح کرد: قرار بود جشنی برای ایران باشد، اما در عوض همه چیز به دستِ این بنگاه‌های اجنبی رتق و فتق می‌شد. سوای اتلافِ عظیم مسکوکات، حس می‌کردم پیامی شوم به دنیا مخابره می‌شود: اینکه ما ایرانیان ناتوانیم، که هنرِ ما مقبول نیست و طعام ما باب دندان نیست.»

ضیافت شام اصلی، اوج این جنون باشکوه بود. ششصد تن از سران کشور‌ها گرد میزی مارپیچ حلقه زدند و طعامی را چشیدند که نامش حتی به گوشِ اکثر ایرانیان نخورده بود: «در درازای پنج ساعت، ششصد مهمانی که در دو سوی یک میز مارپیچِ عظیم جای گرفته بودند، میزی که با تدبیری خاص طراحی شده بود تا از تمایزِ جایگاه‌ها بپرهیزد، تخم بلدرچین آکنده از خاویار طلایی، راسته بره و طاووس بریانِ انباشته از جگر چرب تناول کردند. تمام این خوانِ الوان دست‌رنج سرآشپزانِ رستوران شهیر ماکسیم پاریس بود و خدمه نیز از همان دیار آمده بودند؛ گویی برای جشن پرسپولیس، چراغ آن رستوران پاریسی دو هفته خاموش شد و تمام کارکنانش با پروازی دربست به قلب ایران هجرت کردند.»

شاه در پاسارگاد قامت افراشت و خطابه‌ای ایراد کرد که بعد‌ها آتش‌بیارِ خشمِ انقلابیون شد: «کوروش، آسوده بخواب که ما بیداریم.»، اما گویی طبیعت نیز سرِ ناسازگاری با این نمایش داشت. تندبادی وزیدن گرفت و آوای شاه را که سعی داشت با صلابت سخن براند، پاره‌پاره کرد و آن را، چون جیغی ناهمگون جلوه داد. در فرجام، گردبادی از خاک برخاست و سر و روی مهمانان را پوشاند؛ پنداری خاکِ ایران نیز به این نمایشِ گزاف معترض بود.

آیت‌الله خمینی از نجف پیامی فرستاد، این مراسم را «جشن شیطان» نامید و آن را حرام شمرد. شاه به این انذار خندید و در پاسخِ خبرنگاران گفت: «مردم ایران وقعی به او نمی‌نهند.» این شاید مهلک‌ترین فریبی بود که او به خویشتن داد. او غافل بود که با این سور، نه تنها پایه‌های مشروعیت خود را استوار نکرده، بلکه شکافِ میانِ دربار و توده‌های مذهبی و تهی‌دست را به مغاکی پرنشدنی مبدل ساخته است. او سرمست از باده قدرت بود، غافل از اینکه درست در همان زمان، سودایی پنهان با نیکسون و سپس شوک نفتی، ایران را به انبار باروتی بدل می‌کرد که تنها در انتظارِ جرقه‌ای بود.

پسرک تنها در سایه هیولا


بیشتر بخوانید: محمدرضا شاه پهلوی که بود؟ | مردی برای افسوس یا دیکتاتوری بی‌رحم؟


چرا پادشاه تا بدین حد عطش نمایش قدرت و تجمل داشت؟ چرا اصرار داشت که ردای امپراتوران باستان را بر دوش اندازد؟ اندرسون ریشه این رفتار جنون‌آمیز را نه در سیاست، که در روان‌شناسی و دوران کودکی محمدرضا جست‌و‌جو می‌کند. او پسری بود که زیر سایه سنگین و خردکننده پدری مستبد، چون رضاخان قد کشید. تصاویر به جامانده از آن ایام، کودکی را نشان می‌دهد که تنش‌آلود، منقبض و اندوهگین است؛ پسری که در برابر ابهت خوفناک پدر، همواره خود را ناکافی و حقیر می‌پنداشت.

اشغال ایران در جنگ جهانی دوم و عزل تحقیرآمیز پدر، ضربه نهایی را بر پیکر اعتمادبه‌نفس او وارد آورد. او پادشاهی جوان و بی‌تجربه بود که متفقین، وی را تنها مهره‌ای بی‌اراده برای تأمین امنیت «پل پیروزی» و مسیر تدارکاتی شوروی می‌دیدند. اوج این تحقیر در کنفرانس تهران (۱۹۴۳) رقم خورد؛ جایی که شاه مملکت برای دیداری کوتاه با روزولت ناچار به التماس شد و در آن ملاقات، همچون محصلی خطاکار در برابر ناظمی سخت‌گیر زانو زد.

«در عکس‌های این ملاقات تاریخی... شاه با لباس نظامی، خشک و بی‌حرکت در انتهای کاناپه کز کرده است. پشت او همچون چوب صاف و دستانش در دامان قفل شده است. او در این قاب، نه یک پادشاه، که پسربچه‌ای مدرسه‌ای و مرعوب به نظر می‌رسد.»

محمدرضا تمام عمر کوشید تا این تصویر حقارت‌بار را از ذهن خود و جهان بزداید. او می‌خواست ثابت کند که ایران نه یک کشور اشغال‌شده، بلکه قدرتی جهانی است و به آمریکا بفهماند که وجود او برای غرب «غیرقابل جایگزین» است. اما این عقده حقارت تاریخی با کودتای ۲۸ مرداد زخمی چرکین شد. اندرسون روایت می‌کند که چگونه شاه در هماوردی با مصدق دچار فلج تصمیم‌گیری شد و در نهایت راه فرار را برگزید. بازگشت او به تخت طاووس با مساعدت سازمان سیا، داغ ننگ «شاه آمریکایی» را تا ابد بر پیشانی او حک کرد. همین حس وابستگی و ضعف درونی بود که عزم او را جزم کرد تا نقابی از استبداد مطلق بر چهره زند و خود را قدرتی مستقل و هراس‌انگیز جلوه دهد.

حقیقت عریان در سنقر

اما واقعیت ایران، فرسنگ‌ها دور از تالار‌های آینه‌کاری کاخ نیاوران و جشن‌های افسانه‌ای تخت‌جمشید جریان داشت. حقیقت در شهر‌های فراموش‌شده‌ای، چون سنقر نفس می‌کشید. مایکل مترینکو، داوطلب سپاه صلح آمریکا، در سال ۱۹۷۰ پا به سنقر گذاشت و با چهره‌ای از ایران روبه‌رو شد که در تبلیغات پرطمطراق «تمدن بزرگ» جایی نداشت.

سنقر شهری بود محروم از آب لوله‌کشی، با زنانی محصور در چادر‌های سیاه و مردمانی که شعار‌های «انقلاب سفید» برایشان واژگانی پوچ و نامفهوم بود. مترینکو در کلاس‌های درس با دانش‌آموزانی مواجه شد که تنها زبان خشونت را می‌فهمیدند و با آن خو گرفته بودند. همکار ایرانی‌اش با صراحتی تلخ به او نهیب زد: «باید آنها را بزنی. این جماعت تنها زبان زور را می‌فهمند.» در سنقر، خبری از عشق به شاه نبود؛ مردم تنها از بیم ساواک و برای بقا، نقاب وفاداری بر چهره می‌زدند. دوست نزدیک مترینکو در تظاهرات دولتی فریاد «جاوید شاه» سر می‌داد و بلافاصله در گوش او نجوا می‌کرد: «مجبورم؛ اگر نگویم ساواک مرا با خود می‌برد.»

تجربه حضور مترینکو در دانشسرای تربیت معلم مامازان نیز پرده از واقعیتی هولناک‌تر برداشت: حتی نخبگان جوان که محصول مستقیم برنامه‌های آموزشی شاه بودند، دل در گرو رژیم نداشتند. سکوت گورستانی حاکم بر فضای دانشگاه، نه نشان رضایت، که نشان وحشتی عمیق و نهادینه‌شده بود. «آن‌ها هیچ‌چیز را علنی نمی‌کردند و قطعاً سفره دل نزد من نمی‌گشودند، زیرا سایه ترس از ساواک بر همه جا سنگینی می‌کرد، اما انزجار از حکومت همچون غباری غلیظ در هوا موج می‌زد.»

کوری در برابر طوفان

در حقیقت، ثلث نخست کتاب شاهنشاه، سوگ‌نامه‌ای است از یک نابینایی جمعی و سیستماتیک. شاه نمی‌دید، چون غرور و توهم مانع دیدن بود؛ درباریان نمی‌دیدند، چون هراس از دست دادن جایگاه، چشمانشان را بسته بود؛ و غرب نمی‌دید، چون منافع سرشارش در ندیدن بود.

شاه با اشغال جزایر سه‌گانه در سال ۱۹۷۱ و خرید‌های تسلیحاتی جنون‌آمیز، کوشید نقش ژاندارم منطقه را ایفا کند و خود را شریکی حیاتی به واشنگتن تحمیل نماید. او موفق شد حمایت نظامی و سیاسی کاخ سفید را جلب کند، اما در این قمار بزرگ، مهم‌ترین سرمایه خود یعنی مردم ایران را باخت. او فراموش کرد که دوام قدرت، نه از لوله تفنگ‌های آمریکایی و حمایت رؤسای جمهور غرب، بلکه از قلب ملت برمی‌خیزد.

در آن صبح پاییزی سال ۱۹۷۷ در محوطه کاخ سفید، هنگامی که گاز اشک‌آور پلیس برای متفرق کردن مخالفان شلیک شد و اشک از چشمان شاه و کارتر سرازیر گشت، آنها نمی‌دانستند که این صحنه، استعاره‌ای تلخ از آینده است. آنها نمی‌دانستند که این تنها آغاز گریستن است. طوفانی سهمگین در راه بود که نه با گاز اشک‌آور مهار می‌شد و نه با زره‌پوش‌های چیفتن؛ طوفانی که محصول سال‌ها تحقیر ملی، نادیده گرفتن واقعیت‌ها و پناه بردن به سراب توهم بود. ایران به انبار باروتی بدل شده بود و شاه، بی‌خبر از همه‌جا، با دستان خود کبریت را روشن می‌کرد.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: شاه
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما